امشب،یکی از اون شبای خاصّه..لباسِ قرمز پوشیدم.موهامو بالای سرم جمع کردم.یه دستیم توی صورت بردم.واسه هزارمین و آخرین بار میرم جلوی آینه قدی..چرخی می زنم.پسندیدم.
نمی فهمم چطوری به سالن میرسم.فقط می دونم با بیشترین سرعت ممکن خودمو رسوندم اینجا.
وارد سالن میشم.فک کنم یکم اضطراب دارم.تنم عرق کرده.و کمی هم دستام می لرزه.چشمامو میبندم.به خودم یادآوری می کنم همه چی مرتبه.
همون بویی که حدس می زدم میاد.هوا مرطوبه.و صدای کمِ پیانو از اتاقِ کوچیکِ آخر سالن به گوش میرسه.
درو باز می کنم.هزار نفر نشستن.گروه موسیقی روبرویِ من،گروه رقص تانگو،منتظر کناری ایستادن...گروه موسیقی "مامی دریم و سرتسا"رو شروع می کنه.
چشمامو بستم.آهنگ مستم می کنه.کسی دستمو میگیره.می خوام چشمامو باز کنم ولی دستاشو میذاره روی چشمام.نمی دونم تنِ اون انقدر داغه یا من..صورتشو میاره نزدیک صورتم.
ـJ ai besoin de toi..۱
برمی گردم.
هیچ کس نیست.هنوزم سالن پر از زن و مردِ که خیره رقص و تماشا می کنن.
می ترسم.بدنم یخ می کنه.جمعیت کف میزنه..سالن میره روی هوا.احساس خوبی ندارم.
از سالن میرم بیرون.قدمام محکمه.و اصلا نمی دونم اون حجمِ گرم کی بود.احساس می کنم چشمام سنگین شدن.
به اولین اتاق که میرسم میرم تو.
اتاق تقریبا تاریکه.و بوی بدی اینجا میاد.چراغو می زنم.
روبروم یه میزه.یه میزه چوبیِ گرد.میز کثیفِ و پر از خاکستر سیگار.چند تا ورق روی میز پخشِ.
میرم کنار میز.عکس خانمی روی میز افتاده.خانم موهای بلند مشکی داره با چشمای درشت.به جایی دور که من نمیبینم خیره شده.شبیه آزادست.کجایی دختر؟دلم واست تنگ شده.
دود باریکی از یکی از سیگارا بلند شده.به نظر میاد تازه خاموش کرده باشنش.
در باز میشه.بر می گردم.
ــJe peux t aider?۱
نمیدونم چرا.ولی به نظرم میاد که این مرد خیلی آشناست.نمی دونم قبلا کجا دیدمش.شاید یکی از کسایی بوده که برای مسابقه اومده بود.نمی دونم
_sorry.
لبخند میزنه.میاد طرفم.عکس هنوز توی دستمه.نگاهی بهش میندازه.و بعد به من.نگاهش سنگینه.باید درستش کنم!
ـQuelle jolie photos!
اومد جلو.گرمای تنش آشناست.مثلِ کسی که...کسی که توی سالن....
میاد جلوتر.دستمو میگیره.دستم میسوزه.نگام می کنه.نمی تونم.چشمامو میندازم پایین.
ـRegarde moi
نگاش می کنم.چشماش آبیِ.آبیِ خیلی خیلی کمرنگ.موهاش طلایی.ریشای کم پشتی داره که اونا هم طلایین.حس می کنم خیلی وقتِ پیش،می شناختمش.نمی دونم.ولی خیلی نزدیکه.نگاهش.خیلی آشناست.گرمای دستاش.نمی دونم چرا.ولی دلم خواست فارسی حرف بزنم.
ـنگاهتو خیلی دوس دارم.تو کی هستی؟
ـمن خدام.
ـولی شبیه خداها نیستی.
ـبا من برقص.
نمی دونم چه حسی دارم.آروم حرف میزنه.چه آرامشی.اینجا سکوتی داره که با بوی قهوه،سیگار،بوی من و بوی مرد مخلوط شده.
می خوام چیزی بگم.ولی دستشو میذاره روی دهنم.دو تا دستامو میگیره.می چرخیم.یعنی منو می چرخونه.نمی تونم کاری بکنم.انگار...نمی دونم.
یکی از دستاشو می ذاره پشت کمرم.خم میشیم.
یکی از پاهامو میبرم بالا.می چرخم.دو تا دستمو میگیره.پاهامو باز می کنم.میبرم بالا.با دوتا دست شکممو گرفته.دستامو باز می کنم.می چرخم.با پنجه میام زمین.نگاش می کنم.
ـکی هستی؟
دستامو رها کرد.هنوز نگام می کنه.میره.با قدمای آروم.در باز میشه.و بعد حجم مردِ که دیگه نیست.نگاهم به در خشک می شه.چشمام داغ.تنم رهاست..در به هم می خوره.
جمعیت کف می زنه.روی میز،عکس دختری افتاده با موهای مشکی و چشمای درشت.
خیره به من،مشکی نگا می کنه.بوی تلخِ قهوه،فضا رو پر کرده.
از اتاق خارج میشم.در پشت سر من،با صدا به هم می خوره...