سگ ِ نارنجی و گورخر آبی
پدر هنک مُرد.داشت گُلف بازی می کرد که توپ سوت شد توی جنگل.دنبالش رفت آن تو تا پیدایش کند.بعد از یک ساعت،کوله کش که نگران شده بود رفت تا ببیند،و مرده اش آنجا افتاده بود.
دگمه های شلوارش باز بود.ظاهرا داشته با خودش ور می رفته که مُرده.شاید گلف،دیگر به اندازه ی کافی راضی اش نمی کرده.
حالا هنک اینجاست،کنار استخر من.پیرهن آبی تنش است با نقش های سپرماهی،عین همانی که پشت یک صفحه ی قدیمی ِپرسی اسلج می بینی.البته مطمین نیستم پرسی اسلج باشد شاید کس دیگری است.اما هنک واقعا خودش است.سال گذشته با هم،بچگی هایمان را کردیم و حالا هم ظاهرش نشان نمی دهد که مُردن پیرمرد ناراحتش کرده باشد.یک عینک سیاه ِ دسته صورتی خریده و مادرش بهش گفته:"فکر می کنی این عینک مناسبی برای تشییع جنازه است؟" هنک جوابی نداده و توی واکمنش همین طور هی حرف زده.
2046
داشتم می خندیدم،توی نور قرمز اتاقش.همه ی دیوار ِ اینجا رو خودم نقاشی کردم.خطوط راه آهن..
داره چیزایی زیر لب زمزمه می کنه..چیزیم توی دستاشه،داره بازی می کنه باهاش.برای من اهمیتی نداره کارای اون.
هروقت،یک نفر از من می پرسه چرا 2046 رو ترک کردم،من بهش یک جواب مبهم و سربسته میدم. پیش از این،وقتی انسان ها رازی داشتن که نمی خواستن با کسی قسمتش کنن،اون ها از یه کوه بالا می رفتن،یک درخت پیدا می کردن،سوراخی در اون درخت می کندن و رازشون رو توی سوراخ نجوا می کردن . بعد سوراخ رو با گِل می پوشوندن.اینطوری هیچ کس ِ دیگه ای نمی تونست اون راز رو کشف کنه.
من یه زمانی عاشق کسی شدم.
کارتآ رو روی میز می چینم:
_اگه برنده بشی،باهات ازدواج می کنم.
اتاق چهارگوش مستطیلی ِ تو..
سوالت میریزه روی گیوه های قرمز و پاهای ِمن.
_شغلت چیه؟
_من برای روزنامه ها می نویسم.
زیاد طول نکشید تا 2046 آماده بشه.اما اون زودتر اونجا مستقر شد.
من هر روز عصر روی پشت بوم می رفتم و سیگار می کشیدم.روی بالکن یه هتل معمولی با منظره ی کل شهر. کنار آرم ِ بزرگ "HOTEL" که هرروز دم غروب روشن می شد.اونجا می ایستادم و سیگار می کشیدم و گه گاه اونو دید می زدم.وقتی توی 2046 روی برگه هایی کار می کرد.در واقع اون نت می نوشت و به آدم های سرشناس،به قیمت ناچیزی می فروخت.می دونستم نگاهم می کنه و از من شخصیت عجیب و غریبی توی داستانش ساخنه.برای من مهم نبود.
کم کم من از صورت اون استفاده کردم.چهره ی اون موضوع تمام نقاشی های من شده بود.بارها چشماش رو روی دیوار اتاق کشیدم.با انگشتام.
من ترجیح دادم شخصیت دختر داستان اونو خودم بسازم.پس شروع به کارای عجیب و غریبی کردم. و کاراکتر داستان ِ اون،دختر عجیبی از آب دراومد.
طولی نکشید که رفتن به بالکن رو قطع کردم.ازش خبری نداشتم.من خودم رو برای اون ناپدید کردم.
اون مدام می نوشت.داستانی رو به نام ِ 2046.درباره ی مردان و زنانی که دنبال عشق می گشتند.
از زمان ناپدید شدن من،نوشتن ِ اون متوقف شد.سیگارمی کشید و اُپرا گوش می کرد اما نمی نوشت.عصر ِ یه روز،اتفاقی به دیدنش رفتم.وارد اتاقش شدم و روبروش ایستادم.اون از دیدن ناگهانی من متعجب شد. نگاه من اونو به طرف تخت کشوند.
کم کم در داستان اون،من تبدیل به یک زن شهوانی شدم.با موسیقی ِ صدای یک زن،که همیشه پشت شخصیت من بود.اما اثری از خودش توی داستان پیدا نشد.اون منو با افراد غریبه ای تصور می کرد.
روزها من برای اون آواز می خوندم و سیگار می کشیدم. اون می نوشت.
قبل از اینکه شروع به حسادت به غریبه های ساخته ی ذهن خودش کنه،اتاقشو ترک کردم.حسادت اون هرروز شدید تر شد تا جایی که توی داستان به من آسیب می رسوند.
عصرها رفتن به بالکن رو ادامه دادم.اون منو دید می زد.گاهی عصبانی می شد و از توی اتاقش فریاد می کشید.برای من مهم نبود.
من یک اتاق کنار اتاق ِ اون گرفتم و گاهی دوستای غریبه ای رو با خودم به اونجا بردم.دیگه از اون اثری نبود.روزها بیرون نمی مد و پرده ی اتاقش کشیده بود..
من کشیدن ِ چشمای اون روی دیوار اتاق رو از سر گرفتم.اما چشمای روی دیوار،شکل ِ متفاوتی پیدا کرده بود.گاهی بازوها و سینه و کل ِ تنش رو می کشیدم.اما همه ی اون فرق کرده بود.من همه ی تن ِ اون رو با تخیل ذهنی ِ خودم می کشیدم.
احساسات می تونه رفته رفته وارد ناخودآگاه بشه.من اینو میدونم،اما آیا اونم اینو می دونه؟
من نمی تونستم حدس بزنم آخر داستان اون به کجا رسیده با برای اون چه اتفاقی افتاده.پس خودم رو به جای اون گذاشتم و شروع کردم به نوشتن داستانی به نام ِ "2046".هفته ها خودم رو توی اتاق حبس کردم.به زودی اون تمام داستان من رو پر کرد.من شروع به خیال پردازی درمورد اون کردم و گاهی اون رو وارد تجربه هام می کردم.
رفته رفته من عاشق اون شخصیت شدم.گاهی رقیب های زنی رو توی داستان پیدا می کردم و ناخودآگاه به اونها احساسی شبیه به حسادت داشتم.
نوشتن برای من کار مداومی شده بود.به دلایل نامعلومی خودم رو وارد داستان نمی کردم.نمی خوردم.بیرون نمی رفتم.ساعت ها اون رو خلق می کردم و می نوشتم.
اما اون رقیب ها برای من زنده تر می شدن و من شروع به کشتن اون ها کردم.
دیگه بین داستان و دنیای واقعی برای من فرقی نبود.من به جایی رسیدم که تک تک شخصیت های داستان رو حذف کردم و در نهایت خودم و اون رو تنها می دیدم.اتاق و داستان مرزی نداشت.من خشنود بودم از داشتن اون.
عشق تماما یک موضوع تنظیم وقته.خوب نیست که شخص درست رو ملاقات کنی، خیلی زود..یا خیلی دیر.




