سگ ِ نارنجی و گورخر آبی
مادر ِ هنگ زیاد مشروب می خورَد،چون سرطان کبد دارد، یا کبدش دچار سرطان شده،چون مشروب می خورد.خلاصه درست نمی دانم..در هر حال مثل یک سرخپوست مشروب می خورد و حالا با نیم میلیون دلار ارثی که بهش رسیده بیشتر هم می تواند بخورد.
بنابراین هنک کنار استخر من نشسته است و پیرهن آبی تنش است،با نقش های سپرماهی مثل صفحه ی پِرسی اِسلِج.از جیبش کُک در می آورد و کنار استخر من یک نخ درست می کند.تا لیزا می بیندش،شنا می کند سمت لبه ی استخر،یک دستش را دراز می کند بعد دست دیگرش را،و دومرتبه دست دیگر را بالا می آورد.این جوری،باکلاه شنای بنفش بر روی موهای طلایی اش،در آب ِ آبی پیش می رود و در همان حال خورشیدِ کالیفرنیا از دیواره ی شیشه ای و صنوبر سوئدی بالا می خزد و به قطره های آبی که لیزا می پراکنَد و عینک ِ صورتی هنک،که روی صندلی ِ راحتی یله داده، و به نخ کُکِ خالص در کنار استخر ِ من درخشندگی می دهد.
لیزا می گوید:"نباید اینقدر بکشی، هنک" و نخ کُک را می دهد توی دماغ ِ کوچک و خوشگل بوستونی اش.
هنک می گوید:"گندش بگیرن.نمی شه یک کمیش رو هم برای من بذاری؟"
یک نخ دیگر درست می کند و با نی ِ جینجر اِیلیِ من یکنفس آن را می دهد تو،طوری که مجبور می شوم بروم یکی دیگر از خانه بیاورم.در حینی که آنجا،توی بار متحرک،دنبال نی می گردم،،مادرم را می بینم مست ِ مست،که کیمونو تنش است با نقش و نگارهایی عین ِ علامت رستوران ِ ژاپنی ِ"پالوس آلتوس".
بهم می گوید:"تمام خونه رو داری خیس می کنی برام،پیتر."
می گویم:"پدر ِ هنک مرده و دیگه نی ای نمونه."
مادرم نگاهم می کند.از دفعه ی آخری که دیدمش پیرتر شده.موهایم را به سبک ِ کالیفرنیایی ِ خودش نوازش می کند که نمی دانم اسمش را محبت بگذارم یا بیذاری.
ازم می پرسد:"چند سالته،پیتر؟"
جواب می دهم:"بیست و یک سال مامان"و زبانم را گاز می گیرم.هیچ وقت نتوانسته ام حقیقت را بهش بگویم.
انگار حرفم را باور نکرده،با خودش تکرار می کند:"بیست و یک سال"
انگار حرفم را باور نکرده،با خودش تکرار می کند:"بیست و یک سال"
انگار حرفم را باور نکرده،با خودش تکرار می کند:"بیست و یک سال"
دستش را می کشد به صورتش و بَرَش که می دارد سبز رنگ است،چون کرم ِ زیبایی صورتش از پوست خیار گرفته شده.آهی می کشد.
- من همیشه آرزو کرده ام که تو یک روزی بتوانی بدون نِی از گیلاس بنوشی.
عصبانی می گویم:"فکر نمی کنم اینقدر ها هم مهم باشه، مامان."
او می گوید:"البته که نیست (و بعد می زند زیر گریه)، ولی چقدر دلم می خواست تو گِی نبودی."
- من گِی نیستم، مامان...
***
هنک می گوید:"یه پُک کُک، خانم؟"
مادرم می گوید:"نباید انقدر بزنی ،هَنک."
هنک می گوید:"باید ترکش کنم لعنتی رو" و یک نخ درست می کند و می زند،که می افتد به چرخ زدن به دور ِ چمن و دست ِ آخر از جلو ِ گاراژ سر در می آورد.
مادرم می گوید:"با یه مارتینی چطوری؟"
سام می گوید:"با چهل تاش هم خوبم...جریان ِ پدر ِ هَنک رو شنیدی؟"
مادرم می پرد توی آب و بنا می کند به شنا کردن-دست،بعد از دست.بعد از اینکه یک دست از آب می آید بالا،دست دیگر منحنی می شود و می رود توی آب، و بعد آن هم به نوبه ی خودش می آید بیرون و دست دیگر می رود تو.اما او جلو نمی رود.متوجه می شوم پا می زند کف ِ استخر و البته وانمود می کند.
هنک می گوید:"یک دفعه یه چی وائووا داشتیم.پدرم با د.د.ت کشتش.دوران سرخوشیمان بود."
بسته ی کُکش می افتد توی آب.شیرجه می زند.دیگر نمی بینمش که بیاید بالا.
مانکن می گوید:"با یه کارگردان انگلیسی آشنا شدم.به عقیده ی اون،چهره ام برای ساختن ِ فیلمی درباره ی زندگی دایان آربیوس ایده آله."
مادرم که می بیند هنک کف ِ استخر دراز افتاده می گوید:"هنک نباید این قدر زیاد بکشه."
هنک چیزی را غرغره می کند.
مادرم می گوید:"شاید بهتره استخر رو خالی کنن" ولی کسی بهش توجهی نمی کند.بنابراین با عجله چیزی توی دسته چِکَش می نویسد.بعد چکی را توی هوا تکان می دهد و می گوید:" پنج هزار دلار برای کسی که استخر رو خالی کنه و پیج هزار برای کسی که به هنک تنفس مصنوعی بده"
لیزا بنا می کند به خندیدن.همیشه وقتی حرف پول پیش می آید همین کار را می کند.
همه،به اضافه ی ژاپنی ها، دسته جمعی می روند تا بسکتبال تماشا کنند.
می گویم:"مامان جون،من خودم استخر رو خالی می کنم،منتها با نِی."
مادرم مخلوط کن را پرت می کند طرفم،می پرد توی هونداش و دنده عقب می زند توی بولوار و غیبش می زند.من و لیزا هنک را می کشیم بالا.با آبی که خورده،کُک،کلُر و باقی قضایا،حداقل دویست کیلو وزنش است.
- یک دفعه توی بوستون سیاهپوستی رو دیدم که رفت زیر یک کادیلاک و درست عین هنک دراز افتاد روی زمین.پیتر،فکر می کنی مُرده ها همه شبیه هم اند؟
می گویم:"فعلا موقع این دری وری ها نیس، لیزا".هنک را بلند می کنم و یواش می گذارمش روی چمن.
ناگهان لیزا خیلی جدی می گوید:"تنها فکر و ذکرت رفقاتن."
می گویم:"گم شو،تو مستی."
دراز می کشم روی یک صندلی راحتی.چهارتا مارتینی می دهم بالا،بی آنکه میلی داشته باشم.بعد شیرجه می زنم توی آب.صدای فس فسی می شنوم.هنک است که عین ِ لاستیک دارد خالی می شود و آب را می پَراند بیرون.برادرم راجر با دوست دخترش که یکی از راکفلرهاست و عکاس می آید تو.
می گوید:"مامان را دیدم که رد شد.حداقل دویست را می رفت."
می گویم:"قضیه ی بابای ِ هنک و خود هنک رو شنیدی؟"
برادرم می گوید:"بازی را کی برد؟"
هیچ وقت زیاد باهم تفاهم نداشتیم.حتی مطمئن نیستم که برادرم باشد.یک دفعه توی رختخواب مادر دیدمش.شاید هم او بود که من را دید.یادم نمی آید...اَه!گندش بگیرند!کالیفرنیا چقدر حوصله ی آدم را سر می برد!
دخترخانم ِ راکفلری می گوید:"می خوای ازت یه عکس بگیرم؟"
می گویم"از هنک بگیر.می خوام نقاشیش کنم."
مادر هنک سر می رسد.مست ِ لایعقل است.با کادیلاکش شیشه ی استخر را از وسط خرد می کند.هنوز لباس سیاه مراسم تشییع تنش است.
داد می زند:"چرا پسر کله پوک ِ من ترکم کرد؟"
بعد او را می بیند و می گوید:"نباید اینقدر زیاد بکشی، هنک."
سام می رود بیرون و می گوید که تیم ِ لِیکرز با سی امتیازی که وُرثی آورده،برده اند.هیچ وقت عوض نمی شود.اینها چیزهایی هستند که او بهشان علاقه دارد.فکر می کنم تاحالا تو عمرش یک کتاب هم نخوانده و حتی از یک نِی هم استفاده نکرده.دلم می خواهد بمیرم،بمیرم،بمیرم...اما این کار را هم که همه بلدند بکنند.
کافه ی زیر دریا.استفانو بنّی.