((عزیزم...تمام روز به تو فکر می کنم و هیچ وقت اینچنین حس نکرده ام.برای هیچ کس.و زیبایی من درون آیینه برای توست .زیبایی من همان است که تو میسازی.))

.



اتاق خاموشه.هوای بیرون، عصر ِابری ِ شمال.

یه طاقچه.یه پنجره.صدای آبشار.بوی جنگل.

سرت رو دامن ِ من.لاکام توی مشکی ِ موهات.دس می کِشم روی گردنت. زیر لباست. تا روی سینت.چشماتو میبندی.

رود جریان داره.

سایه ام خوابیده روی ِ قالی.عقربه روی ساعت 3.

.

تعلق؟

.

نشسته به آیینه خیره میشوم.آبشار اینجاست.موهای من کشیده تا قالی.رنگ ِکوه هایِ زیرسایه ی ابر.و این چشم ها..

.

بوی نم.عطر ِ من و عطر ِ تو.هرسه گرم..هر سه منتظر.هرسه آتش.

من دریا.سرگذشتِ هزاران دریاچه.آرام .پُر موج.

.

شیش..

.

دس بلند میکنی زیر موهام..نگات می کنم.نگام میکنی.

با دستت خم میشم.

.


رنگ رنگ، گیتار زیر نم نم بارون نوشهر.کنار رودخونه.آلونک ِ پلاستیکی ِ گل فروش.

آدما رد میشن.با نگاه ِ کنجکاو.با لبخند.دوروبر ِمون شلوغ میشه.

هوا ابریه.با لاکای رنگی ِ من،همساز.

پابغل میگیرم توی سینه.از گل فروش یه گل ِ قرمز می خرم.برای خودم.توی ِ خیال.

تقدیم با عشق!