أنا ليلي أنا!

+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۹/۰۸/۲۱ ساعت 13:9 توسط لیلی
|
گوشی زنگ می خوره...دنگ دنگ..
این واسه تو..
کلی حرف داری اما این دو خط قشنگتره.
ایستادی...اتوبوس ِ بیریخت ِ مارمولک...فک می کنی:چرا اینهمه کم فکر می کنم؟هوم؟لیلی؟
شیش..همش شده توصیف، اما من اینو نمی خوام...من..من..من
من؟حس خوبی هست..دارم..داریم؟اوهوم..هنوزم دلم چیزی می خواد؟
داره فراموش میشه..
یک دشت و یک کلیسا. کلیسای سبز با چمن های آجری.
خیس..تو..نمناک..مثل ِ فصل که با هم می دویم.
نمی فهمیم. زن و صدای کش دار نمناک. پر از آجر..نرم.
باد...رهگذر...من..
همیشه..
می رقصیم در باد..چشمان من...پارچه ای از حریر..
همیشه..اینجا.
یک دشت و یک کلیسای خیس...
چشمان من..