ما بسیاریم
از کسان بسیاری که هستم،که هستیم.
نمی توانم یکی را نشان دهم.
آنان برای من،
در پوشش جامه ها گم شده اند.
آنان به شهر دیگری کوچ کرده اند.
هنگامی که همه چیز گویای چنان است که مرا،
آدمی باهوش جلوه دهد،
ابلهی که من او را در خود پنهان می دارم.
زمام سخنم را به دست می گیرد،
و دهانم را اشغال می کند.
در فرصتهای دیگر،
میان مردم ممتاز...چرت می زنم.
و هنگامی که خویشتن دلیرم را فرا می خوانم
ترسویی که هیچ نمی شناسمش،
اسکلت حقیرم را
در قنداق هزاران محافظه کاری می پیچد.
هنگامی که خانه ای مجلل به آتش کشیده می شود،
به جای آتش نشانی که خبر می کنم،
آتش افروزی به صحنه می پرد
و او منم.
There is nothing I can do
What must I do to distinguish myself? 1
How can I put myself together? ۱
همه ی کتابهایی که می خوانم،چهره ی قهرمانان شکوهمند
و اغلب سرشار از اعتماد به نفس را
بزرگ می کنند.
اما چون هستی بی باکم را فرا می خوانم،
همان خویشتن کاهل قدیمی پیش می آید.
چنین است که هرگز نمی دانم
من اصلا کیستم؟
نه اینکه چند تنم
نه اینکه که خواهیم شد؟
کاش می توانستم زندگی را به صدا درآورم
و خویشتن راستینم را فراخوانم
من حقیقی.
کاش می دانستم آیا همین چیزها
برای کسان دیگر نیز
چنان که برای من
پیش می آید؟
کاش می دانستم
که آیا بسیاری از مردم نیز مثل منند؟
و به همین سان برای خود جلوه می کنند؟
هنگامی که این مسئله به تمامی کشف شد
می خواهم خود را در مورد اشیاء چنان آموزش دهم
که وقتی می کوشم
مسائل خود را توضیح دهم
سخن بگویم از جغرافیا
نه از خود.